
آقائي که نمي شناختم
گاه وقتي با خود فکر مي کنم و از خود مي پرسم که آيا شرط «« هميشه مطلق بودن »»مي تواند براي يک فرد وجود داشته باشد يا نه ؟ پس بنابراين براي پيدا کردن جواب اين سوال مجبور شدم مسير زندگي خيلي از بزرگان و رهبران و يا بهتر بگوييم شاهان و سلاطين و حکمرانان را مطالعه کنم اکثرآ مسير زندگييشان عادي و مثل ساير افراد جامعه بوده اند،مثل ساير افراد جامعه مي پوشيدند مثل ساير افراد جامعه مي خوردند و مثل ساير افراد درميان مردمان بودند مثل ساير افراد جامعه ، خود مي خريدند ...
بجز بکي دو نفر که به آنها اشاره خواهم کرد براي مثال يکي از آنها آسم داشته و مي گفته از آسم ياد گرفتم که براي هر نفس مبارزه کنم يکي از آنها خودش سرنيزه و شمشيرش راتيز مي کرده و به احد و ناسي نمي گفته و نمي داده «« مرادم نادر شاه افشار است وقتي که هندوستان را بدون جنگ و خونريزي گرفت و تمامي طلا و جواهرات آنجا را از آن خود کرد ، هنگامي که هندويان طلا و جواهرات را با نظم خاصي حمل مي کردند تا به شاه ايران تقديم کنند وقتي که نزديک محل اقامت نادر شاه مي شوند و سراغ شاه فاتح را مي گيرند، پس پيش خود فکر مي کنند که حتمآ شاه فاتح جايگاه مخصوص تري و والاتري براي خود دارد و اينقدر آدرس مي گيرند و مي پرسند تا اينکه به نادر قلي افشار مي رسند و مشاهده مي کنند که شاه ايران ، فاتح هندوستان بر بلندايي نشسته و خودش وسايل جنگييش را درست و راست مي کند. »»
****
يکي خودرا وکيل الرعايا مي ناميد وشيوه مردم داري و مردم دوستي را تبليغ مي کرد ،يکي از آنها از قرار معلوم آنقدر ترسو بود که موقع رعد برق زير عباي ملايان خود را گم و گور ميکرد «« مظفر الدين شاه »»
فقط دو و يا چند نفر از آنها خود را والي مطلق معرفي مي کردند که يکي از آنها شاه اسماعيل صفوي ، بنيانگذار و طراح مکتب تشيع به عنوان مکتب حکومتي وکسي که به مذهب شيعه شکل حکومتي داد «« شايد بارها در نوشته هاي پيشين به جملات معروف شاه اسماعيل اشاره و آنها را تکرار نمودم، ولي باز هم اين جملات آنقدر شنيدني و دوست داشتني و باور کردني براي بعضي و باور نکردني براي خيلي ها است که دوباره آنها را تکرار مي کنم.شاه اسماعيل صفوي موقعي که بر تخت ولايت مطلق تکيه مي زد مي گفت : «« من امروز به زمين فرود آمدم - منم سرور - منم شاهنشاه . بدان به حقيقت که ، منم حيدر - منم فريدون -منم خسرو -منم جمشيد -منم ضحاک-
منم رستم پسر زال - سر انالحق خفته در سينه من -چون منم
واقعيت مطلق - و حقيقت آن باشد که من به سرانجام برسانم . »»
****
اما نماينده فعلي شاه اسماعيل و نواده آن :
بي شک آقا مثل خيلي از افراد در يک روز و يا يک شبي متولد شده،شايد مثل خيلي از افراد زندگي ساده اي داشته به طوري که باساده زيستي و قناعت « خواسته و يا نا خواسته » خو گرفته خودش مي گفت که زندگي ما به سختي مي گذشت، خودش مي گفت من يادم هست شب هائي اتفاق مي افتاد که در منزل ما شام نبود ، مادرم با زحمت شام براي ما تهيه مي کرد و آن شام هم چيزي نبود جز نان و کشمش .
آقا خودش مي گويد منزل پدرى من که در آن متولد شدهام، تا چهارـ پنج سالگى من، يک خانه 60 ـ 70 مترى در محّله فقير نشين مشهد بود که فقط يک اتاق داشت و يک زير زمين تاريک و خفهاى! هنگامى که براى پدرم ميهمان مى آمد (و معمولاً پدر بنا بر اين که روحانى و محل مراجعه مردم بود، ميهمان داشت) همه ما بايد به زير زمين مىرفتيم تا مهمان برود. «« اي آقا کجاي کاريد ، به لطف شما مردم ديگر توان خريدن و داشتن همان زير زمين را ندارند قسطي و وامي هم از عهده خريدن آن بر نمي آيند و آرزوي همان زير زمين را بايد به گور ببرند .
****
ولي بر عکس شما چي! ويلائي جنگلي ، نفتي ، معدني ، طلايي ، به نام ايران با مساحت يک ميليون ششصد هزار و صد و نود پنج متر مربع داريد ، يک ويلائي پر از جنگل ، پر از دريا ، پر از ساحل ، پر از باران ، پر از گاز ،پر از ... داريد که هر موقع دلت خواست يک تکه اي از آن را به مومنان و مسلمانان ديگر نقاط دنيا مي دهي.
پايان عادل شاه

