تبليغاتX
ورزشی
 تا حرم با شيخ :

 بالا را به مقصد شهر «« مرکز شهر ترک کردم»» با سرعت زياد و با عجله فراوان خود را به ايستگاه اتوبوس رساندم. ايستگاه مملو از  شهروندان بود . واحدها يکي  پس از ديگري و با تاخير مي آمدند و مي ايستادند و مي رفتند . بالاخره واحد مقصد ما هم رسيد .با هروله بالا رفتم  درجستجوي جاي خالي بودم . خوشبختانه و  ياشور بختانه نتواستم صندلي خالي گير بياورم.يکي دو ايستگاه را سر پا ايستادم ،در اين لحظه مهربان مادري به همراه نوه اش مهربان مادري با زنبيل خالي از ميوه اش «« زنبيل خالي آن مادر نمونه اي از  قدرت بالاي خريد  او و ساير شهروندان است . »» پياده شد  .در همين انات پدري سالخورده و دنيا ديده و خوش لباس با عصاي تر و تميزش  ورود خود را اعلام کرد و به همه خوش  آمد گفت ديگر انصاف نبود که من بنشينم  پس صندلي را به او تعارف کردم «« صندلي اتوبوس را نه صندلي قدرت را  »» گفتم پدرجان بفرماييد جاي شماست  گفت پسرم جاي خودت است و حق طبيعي خود است باز اصرار کرد نه . نه نمي شود  . رو به پدر کردم و گفتم  «« در اين مملکت ، ما براي تماشاي دنيا آمده ايم ، حقي نداريم ، حقوقي نداريم ، پس بفرماييد بنشينيد خلاصه با التماس فراوان راضي شد که صندلي رابراي يک مسير کوتاه تصاحب کند . ازم پرسيد  اين جمله اي که گفتيد از کيه و چرا آنرا کامل نگفتي جواب دادم که همين جوري بي ادب خطابمان مي کنند پس به خاطر رعايت ادب قسمت اول را سانسور کردم  گفت مگر مصرع اول چه مي گويد و اصرار کرد که بگم «« شما خوانندگان لطف بفرماييد نخوانيد باز هم معذرت مي خواهم ولي چاره اي نيست بايد کامل شود. »» گفتمش پدرجان مصرع اولش مي گويد که «« دولت به خران دادي و نعمت به سگان پس لابد ما هم براي تماشاي دنيا آمده ايم با هم گرم صحبت شديم يکي او گفت يکي هم من . از قديم گفت از حال از ضبط و از مصادره توآمان  ساختمانها رايکي بعد از ديگري با ثبابه اش نشانه مي گرفت  خلاصه اينقدر گرم صحبت بوديم که متوجه نشديم که اين نو رسيده کي وارد شد «« شيخ بي خبر از خدا »» آرام و آرام آمد آب از آب هم تکان نخورد زيرا ديگر هيچکس به احترام او بلند نشد وهيچکس از او خواهشي نکرد وهيچکس خم و راست نشد کسي بله قرباني هم نگفت . من هم وقت آن رسيده بود که اين شهروند گرامي را به مقصد نورسيده ترک کنم . پس از او صميمانه تشکر کردم با گشاده روئي و احترام   با شيخ سلام و احوال پرسي کردم وگفتم حاج آقا من يکي جائي ندارم   و آن راقبل از آمدن شما تقديم شهروند ديگري کردم  اگر چنانچه فکر مي کنيد جاي من بهتر است تو هم بيا جاي من سرپا وايسا . هردو ايستاده نشين بوديم  ازم پرسيد  مقصد کجاست  گفتم حرم مي روم گفت کدام حرم صنعت ايهام دارد گفتم متوجه صنعت نبودم حرم آقا مي روم گفت خانه همين دور ور است  گفتم نه يواشکي آمدم بالاشهر  والا که شماها ما را تبديل به قوم به به کرده ايد  گفت قوم عاد ثمود و هود و... شنيده بودم اما قوم به به نشنيده بودم گفت امکان دارد بيشتر توضيح دهيد گفتم چرا که نه   با کمال ميل  گفت بتعريف  گفتم به روي چشم  گفتم مثلآ شنيده اي بگويند به به چه ساختمان و چه برج بلند و خوبي گفتم مثلآ شنيده اي بگويند به به  چه ماشين خوبي و چه باغ خوبي  چه ويلاي خوبي!! از آن کيست؟ از آن آقازاده ها و از ما بهترانند.اين شد که يک ملتي به قوم به به تبديل شده اند و فقط به به تلاوت مي کنند ولي اقليتي صاحب چي بگم ... صبحت به اوج مي رسد آزادي بياني در اتوبوس خط واحد شکل گرفته بود ولي نمي دانم آزادي پس از بيان هم مثل آزادي بيان مي تواندابراز وجود کند  يا نه .

پرسيدم اي شيخ با خلق خدا چه کرديد  که مانند گذشته احترام نمي گذارند دست به سينه نيستند ديگر تره خورد نمي کنند  .گفت نه اين طور نيست ما هنوزم نماينده تام الاختيار خدا در روي زمينيم و حتما نماينده ملت هم هستيد؟ گفت صد در صد گفتم از چنصد درصد صد درصد باز گفتم اي ازما بهتران من که دراينکه نماينده خدا هستيد شک ندارم ، البته اين هم مي دانم که خدا درهيچ جائي نگفته فلاني نماينده من است و بهماني نيست اين رسم  از قديم هم وجود داشته که اين بنده خدا بوده که خود را نماينده خدا دانسته پس شماها هم از اين امر مستثني نيستيد .راستي گفتي که نماينده ملت هم هستيد؟  اي شيخ بيا خودمان اصل همه پرسي را نه درکل ايران بلکه در همين اتوبوس خط واحد برگزار کنيم  ، گفتم اي شيخ سخن کوتاه کن که اين حنا ديگر  رنگ ندارد،تکيه بر صندلي قدرت زدن  با آري گفتن ملت قشنگ و جالب است ؟ نه آوردن دولتي و حکومتي ملت در مراسمات وجشنهاي خود . اي شيخ شکاف ميان ملت و حاکميت سالهاست که نمايان است دوباره گفتم آمدن ملت بخشيش ناشي از ترس است زيرا فرزند فلان شهروند مي خواهد معلم شودبايد از هسته هاي گزينش تاييديه بگيرد شهروند ديگري قرار است در بانک استخدام شود مجبور است بيايد. پس زنجير وار خودتان حساب کنيد شيخ غضبناک شد گفت من از تو نمي گذرم و خدا هم نمي گذردگفتمش اي شيخ خودت مي تواني نگذري ولي نميتواني جاي او هم تصميم بگيري .شيخ را دوباره گفتم اگر امکان داشت همين جا دادگاه برايم تشکيل مي دادي درست مي گويم و من بدخت بايد دنبال وثيقه بگردم خلاصه تا حرم شيخ تشر مي زد زيرا ازما خرده به دل گرفته بود يک سوال ديگر از شيخ پرسان کردم وگفتم همين بهمن ماه بود که ملت ايران عکس آقا را درماه مشاهده کردند گفت بله همين حواشي بود گفتم حالا هم هست گفت بله منتها  گفتم منتها چشم بصيرت مي خواهد نه !گفتم اي شيخ باز که حاشيه مي روي اين ملت بخصوص پدران ما آنرا در ماه نديدندبلکه آن را بر در و ديوار و مسجدو مدرسه وحتي برپول رايج اين مملکت مشاهده کردند .

                                                                    پايان   

+ نوشته شده توسط نويسنده مهندس علي جوکار در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 17:6 |


Powered By
BLOGFA.COM