تبليغاتX
ورزشی

آقائي که نمي شناختم:

آقا مثل خيلي ها محصل شد و شاگرد گشت ، مثل خيلي ها  محصل علوم ديني شد ،آقا خود را از شاگردان فقهى، اصولى، سياسى و انقلابى امام خمينى (ره) مي ناميد ، آقا مثل خيلي هاي ديگر از روحانيون معزز   وارد مبارزات سياسي شد، و در اين رابطه مي گفت : نخستين جرقـّه هاى سياسى و مبارزاتى و دشمنى با طاغوت  را «« کدام طاغوت من نمي دانم !!!! »» مجاهد بزرگ و شهيد راه اسلام شهيد «سيد مجتبى نوّاب صفوى» در ذهن ايشان زده است «« به خدائي که آقا ، نه او را مي شناسه و نه  او را نمي پرسته خودش مي گفت »». و اما آقا مثل خيلي ها دستگير هم شد ،بازداشت هم شد ، و طعم بازداشت را هم چشيد ، به شرط اين که منبر نرود و تحت نظر باشد آزاد شد اما آقا مثل خيلي ها دوباره دستگير  شد و حدود دو ماه ـ به صورت انفرادى ـ در زندان قزل قلعه زندانى شد و انواع اهانت ها و شکنجه ها را تحمّل کرد.«« کدام شکنجه ها و اهانت ها  من نمي دانم !!!! »» آقا مثل علماي ديگر به درس هاي تفسير وايدئولوژي در سه مسجد «کرامت»، «امام حسن» و «ميرزا جعفر»  که تشکيل  مي شد مي پرداخت آقا مثل خيلي ها  بيکار ننشست و تبعيد هم شد .

در آستانه و بعد از پيروزي انقلاب نامبارک :
آقا مثل خيلي ها پيش از بازگشت شاه اسماعيل دوم از پاريس به تهران به عضويت شوراي انقلاب اسلامي درآمد و بعد از انقلاب در اسفند 57 از پايه گذاران حزب جمهوري اسلامي شد. به معاونت وزارت دفاع هم رسيد ،سرپرستى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى هم شد ، به مقام امام جمعه تهران نايل گشت «««« منظورم آخوند امام جمعه  داماد ناصرالدين شاه نيست »»»» ، نماينده امام خميني در شوراى عالى دفاع رسيد ،آقا مثل خيلي ها نماينده مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى شد ،آقا مثل خيلي ها لباس رزم پوشيد و در جبهه هاى دفاع مقدس عليه نيروهاي تجاوزگر جنگيد «« مثلآ جنگيد »» ، آقا مثل خيلي ها از افراد سياسي ترور شد  اما ...

آقا مثل خيلي ها براي رياست جمهوري که يک پست اجرائي در کشور است شرکت کرد و اتفاقآ دو بار هم نامزد شد و به اين مقام رسيد و قبول مسئوليت کرد، آقا رياست شوراى انقلاب فرهنگ را هم از دست نداد ،رياست مجمع تشخيص مصلحت نظام را امتحان کرد،رييس شوراى بازنگرى قانون اساسى   بود که شاه اسماعيل دوم «« بنيان گذار انقلاب »» روانه بهشت مي گردد  واز زمين به آسمان مي رود   پس براي آقا فرصت خوبي است تا در گام آخر از آسمان به زمين خوشامد  بگويد و بسيار خوب هم مي گويد پس  بر زمين فرود مي آيد ، شايد در اين راه وحي هم نازل شده « ما نمي دانيم » ، اينبار آقا با داس مرگ به درو کردن ايمان بيشتري مي پردازد و  بر تخت ولايت با شايستگي کامل تکيه مي زند «« در اين راه به تبصره و ماده اي هم نياز نبود »»

پايان سخن :

  1- من گمان مي کنم که آقا به مانند هر کودک ديگري که به دنيا مي آيد گريست ، من گمان مي کنم که آقا در اين راه مستثني از اين امر نيست و نخواهد بود ، شايد ديگران مثل من فکر نکنند و گمان کنند به مجرد ورود آقا  به اين دنيا ،  پادشاهي ، از اين بابت ناخرسند شد .


2- من يقين دارم «« قبلآ گمان ميکردم »» که آقا به جاي اينکه بر آزادي هاي انسانها «« ملت ايران و در وهله دوم ساير دنيا »» بيفزايد برعکس آن آزادي ها را از آن خود ساخت راه را بر آنها بست و در اين راه پادشاهي جاودانه و روحاني آنان رابا رنج در آميخت . شايد آقا مشتاق نبود که ملت ايران ، بي آنکه اجباري در کارشان باشد دوستش بدارند ،بي آنکه اجباري در کارشان باشد آزادانه از او پيروي کنند ، بي آنکه اجباري در کارشان باشد محسون و شيدايش باشند .

3- آقا گاهي اوقات چنان حالت فاتحانه به خود مي گيرد به طوريکه حرفهايش لب هر شنونده اي را به هم مي دوزد و خود چنان موعظه مي کند ، بي آنکه توجه کند خود چگونه عمل مي کند، بي آنکه فکر کند خيانتکار به ملت ايران است يا نه ، بي آنکه فکر کند در انجام وظايفش قاصر است يا نه ، خطاکار است يا نه ، مستوجب نکوهش است يا نه ...

 4- نوع نگرش آقا به قدرت مانند پادشاه هيروديس مي باشد -هيروديس  براي تحميل اراده خود چندين لشکر از سربازان رومي در اختيار داشت «« در تاريخ آمده است که وي چگونه قدرت خود را بکار برد به طوري که حتي زن برادر خودش را از دستش درآورد و تمامي مخالفان خود را به گوشه زندان انداخت در واقع تا هيروديس بر مسند بود اعدام هم برقرار بود »»

5- به هر حال ، نه در توجيه ، بلکه فقط در توضيح و توصيف يکسان نبودن سخن و عمل آقا را مي توان مشاهده کرد.

6-شگفت اين است که آقا دانسته يا ندانسته نظر خود را بر ديگران تحميل مي کند ، پس به همان اندازه از احترام او در دنيا کاسته خواهد شد «« آخرت را هم که نمي دانم »»


7- نمي دانم آقا مي داند که مردم را براي مدتي مي توان فريفت و فريب داد ولي براي هميشه هرگز .

                                                                                                  پايان     عادل شاه

+ نوشته شده توسط adelshah در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 10:1 |

 

 

آقائي که نمي شناختم

گاه وقتي با خود فکر مي کنم و از خود مي پرسم که آيا شرط «« هميشه مطلق بودن »»مي تواند براي يک فرد وجود داشته باشد يا نه  ؟  پس بنابراين براي پيدا کردن جواب اين  سوال مجبور شدم مسير زندگي خيلي از بزرگان و رهبران و يا بهتر بگوييم شاهان و سلاطين و حکمرانان را مطالعه کنم اکثرآ مسير زندگييشان عادي و مثل ساير افراد جامعه بوده اند،مثل ساير افراد جامعه  مي پوشيدند مثل ساير افراد جامعه مي خوردند و مثل ساير افراد درميان مردمان بودند مثل ساير افراد جامعه ، خود مي خريدند ...
بجز بکي دو نفر که به آنها اشاره خواهم کرد براي مثال يکي از آنها آسم داشته و مي گفته از آسم ياد گرفتم که براي هر نفس مبارزه کنم يکي از آنها خودش سرنيزه و شمشيرش راتيز مي کرده و به احد و ناسي نمي گفته و نمي داده «« مرادم  نادر شاه افشار است وقتي که هندوستان را بدون جنگ و خونريزي گرفت و تمامي طلا و جواهرات آنجا را از آن خود کرد ، هنگامي که هندويان طلا و جواهرات را با نظم خاصي حمل مي کردند تا به شاه ايران تقديم کنند وقتي که نزديک محل اقامت نادر شاه مي شوند و سراغ شاه فاتح را مي گيرند، پس پيش خود فکر مي کنند که حتمآ شاه فاتح جايگاه مخصوص تري و  والاتري براي خود دارد و  اينقدر آدرس مي گيرند و مي پرسند تا اينکه به نادر قلي افشار مي رسند و مشاهده مي کنند که شاه ايران ، فاتح هندوستان بر بلندايي نشسته و خودش وسايل جنگييش را درست و راست مي کند. »»

                                             ****

 يکي خودرا وکيل الرعايا مي ناميد وشيوه مردم داري و مردم دوستي را تبليغ مي کرد ،يکي از آنها از قرار معلوم آنقدر ترسو بود که موقع رعد برق زير عباي ملايان خود را گم و گور ميکرد «« مظفر الدين شاه »»

فقط دو و يا چند نفر از آنها خود را والي مطلق معرفي مي کردند که يکي از آنها شاه اسماعيل صفوي ، بنيانگذار و طراح مکتب تشيع به عنوان مکتب حکومتي وکسي که به مذهب شيعه شکل حکومتي داد «« شايد بارها در نوشته هاي پيشين به جملات معروف شاه اسماعيل اشاره و آنها را تکرار نمودم، ولي باز هم اين جملات آنقدر شنيدني و دوست داشتني و باور کردني براي بعضي و باور نکردني براي خيلي ها است که دوباره آنها را تکرار مي کنم.شاه اسماعيل صفوي  موقعي که بر تخت ولايت مطلق تکيه مي زد مي گفت : «« من امروز به زمين فرود آمدم - منم سرور - منم شاهنشاه . بدان به حقيقت که ، منم حيدر - منم فريدون -منم خسرو -منم جمشيد -منم ضحاک-
منم رستم پسر زال - سر انالحق خفته در سينه من -چون منم
 واقعيت مطلق - و حقيقت آن باشد که من به سرانجام برسانم . »»      

                                                    ****

اما نماينده فعلي شاه اسماعيل  و نواده آن :
بي شک  آقا مثل خيلي از افراد در يک روز و يا يک شبي متولد شده،شايد مثل خيلي از افراد زندگي ساده اي داشته به طوري که باساده زيستي و قناعت « خواسته و يا نا خواسته  » خو گرفته خودش مي گفت که زندگي ما به سختي مي گذشت، خودش مي گفت من يادم هست شب هائي اتفاق مي افتاد که در منزل ما شام نبود ، مادرم با زحمت شام براي ما تهيه مي کرد و آن شام هم چيزي نبود جز نان و کشمش .

آقا خودش مي گويد منزل پدرى من که در آن متولد شده‏ام، تا چهارـ پنج سالگى من، يک خانه 60 ـ 70 مترى در محّله فقير نشين مشهد بود که فقط يک اتاق داشت و يک زير زمين تاريک و خفه‏اى! هنگامى که براى پدرم ميهمان مى آمد (و معمولاً پدر بنا بر اين که روحانى و محل مراجعه مردم بود، ميهمان داشت) همه ما بايد به زير زمين مى‏رفتيم تا مهمان برود. «« اي آقا کجاي کاريد ، به لطف شما مردم ديگر توان خريدن و داشتن همان زير زمين را ندارند قسطي و وامي هم از عهده خريدن آن بر نمي آيند و آرزوي همان زير زمين را بايد به گور ببرند .      

                                                  ****

 ولي بر عکس شما چي! ويلائي جنگلي ،  نفتي ، معدني ، طلايي ، به نام ايران با مساحت يک ميليون ششصد هزار و صد و نود پنج متر مربع داريد ، يک ويلائي پر از جنگل ، پر از دريا ، پر از ساحل ، پر از باران ، پر از گاز ،پر از ... داريد که هر موقع دلت خواست يک تکه اي از آن را به مومنان و مسلمانان ديگر نقاط دنيا مي دهي.

                                                                        پايان     عادل شاه

+ نوشته شده توسط adelshah در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 15:55 |


Powered By
BLOGFA.COM